• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • حس جدید
  • خماری
  • شمال بی استرس
  • جشن تولد
  • اردیبهشتی
  • نخواستیم!!!!
  • درد بی درمون!!!
  • پست اول
  • آخرین پست سال 90
  • نه!!!
  • سهوا
  • قاطیه باقالیا
  • جاری
  • 21 روز
  • زندگی
  • نمیشه
  • تمام زندگی
  • درد دلانه!!
  • گیج و منگ!
  • بی خیالی
  • قیلی ویلی
  • سر درون
  • قانون نیوتن
  • چرا؟
  • آخیش
  • تغییر تدریجی!
  • 33
  • 32
  • 31
  • 30
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • روزبه
  • حوا
  • اینها را نمی گویم
  • رژ لب قرمز
  • سودا جون
  • ساینا جون
  • کارمند وظیفه شناس
  • آلما جون
  • بانو جون
  • عسل جون
  • خانوم خانما
  • دخملی جون
  • روزشمارغربت
  • زندگی با مادرشوهر
  • خانم شین
  • بهانه های ساده خوشبختی ما
  • ستایش عزیز
  • ماه پیشونی جون
  • عطر برنج
  • اشک ها و لبخندها
  • غزل زندگی من
  • افسون عزیز
  • طنین عزیزم
  • آروشای کوچولو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



برای خودم
حس جدید
نویسنده: - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

از وقتی که دیگه دختر خونه بابا نیستم، تو آپارتمان زندگی میکردم

جایی که انگاری فقط به تو تعلق نداره

کلا توش راحت نبودم

از اینکه وقتی کلید درو میاندازی به غیر از تو چندین خانواده دیگه هم همون کلیدو میاندازن و میان تو!!!!

از شنیدن انواع بوها توی هر طبقه و صدای قاشق چنگال غذا خوردن و یا جیغ و بازی بچه ها که تو راه پله پخش میشد متنفر بودم

تا اینکه بالاخره خانه امان آماده شد و پاییز 90 به آن نقل مکان کردیم

از پاییز پارسال تا این روزا هوا طوری بود که نمیشد درو پنجره ها رو باز کرد!

چند روز پیش هر دو تا لنگه در ورودی رو باز کردم و کل راه پله و حال خونه یکی دیده میشد

اصلا نمی دونم چه انقلابی در من رخ داد که همینجوری میرفتم پایین پله و زل میزدم و از اونجا خونه رو نگاه میکردم

خیلی حس قشنگیه که همش مال خودمه و غریبه توش نیست

خیلی حس قشنگیه که هر جای خونه راحت با لباس خونه میگردی

دیگه پارکینگ و حیاط و راه پله شخصی شده

فکرشم نمیکردم اینهمه منو ارضا کنه

 

پی اس 1: شوشوی نانازم بابت زحمتایی که کشیدی واسه این حس آرامش ازت سپاسگزارم

پی اس 2: دیروز تولدمان بود و شوشو سورپرایزمان کرد ولی به قدری خسته بودم که شمع فوت کردن و کیک بریدن و ژُست گرفتن واسه عکس، ماند برای امشب

نظرات ()



خماری
نویسنده: - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

چند روزی بود که وقتی دودویمان به چاله می رسید صدایی از خودش در میکرد تا اینکه دیروز آقای خونه زحمت کشیدند بردندش دکتر

دکتر فرمودن که چه می دانم انگاری جعبه فرمانش کلا به فنا رفته است و منشا آن این است که سازنده آن نکرده حداقل یه گریس بزنه بهش!!!!!!

خولاصه دودویمان در اورژانس ماندند و ما با خط یازده انقد در خیابان ها وول خوردیم تا سرمشان تمام شود و حالشان بهبودی یابد

ولی خبری نشد تا اینکه پس از پیگیری، آقای دکتر فرمودن تا آخر شب در مطب می مانند تا حالشان را خوب گردانم

و من مطمئن بودم آخر شبی وجود ندارد و ما امشب و فردا از درد بی ماشینی باید خمار بمانیم

رفتیم تا شاممان را در منزل مادر جانمان تناول نماییم حدود ساعت 10 شب آقای خانه عزیزتر از جانمان وقتی قیافه نزار مرا دیدن با پدر جانشان تماس گرفتن که ماشینشان را به ما قرض دهند!!!!!

همینکه قصد خروج از خانه مادر جان به سوی ماشین پدر جان همسر را داشتیم آقای دکتر حدود ساعت 11.30 شب تماس گرفتند که گل پسرتان حالش خوب است

و من کلی شرمنده حرفایی شدم که پشت سر آقای دکتر زدم!!!!!!

 

*دودویمان=ماشینمان

*آقای دکتر= آقا سید تعمیرکار

نظرات ()



شمال بی استرس
نویسنده: - پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

این متن جزء اعترافات من می باشد...

پنج شنبه عصر تصمیم میگیریم که بریم شمال

چرا یهوو؟ چون آقای همسر ماموریت به دیار سر سبز داشت و اگه تنهایی می رفت من از بخیلی میمردم!!!!!

خلاصه همسر عزیزتر از جانمان که غصه وافر ما را بخاطر دلتنگی دیدند، فرمودند چه نشسته ای که شنبه با هم میرویم!!!

جمعه شب بار سفر را بستیم که ظهر شنبه بعد از خدمت ما به دولت و چرخاندن چرخ های مملکت چند ساعتی مرخصی ساعتی بگیریم و حدود 12 سفر ما آغاز گردد.

بدلیل مرخصی وسط هفته یهووییمان، شنبه چنان پدری از ما در آمد که دقیقا ساعت 2.30 از اداره خروج نمودیم و تا ورودی جاده اسالم همچنان از عذاب آن چند ساعت کار طاقت فرسا به خود می پیچیدیم!!!

دیدیم ای دل غافل هر چه شوهر جان تلاش می کند ما را از این غم عظیم رهایی بخشد بی فایده است و دارد زهرمارمان می شود

خولاصه پنجره را دادم پایین و کل آن روز را از ذهنم پرت کردم بیرون!!!!

در واقع از اینجا سفرمان آغاز گردید

شمال در اردیبهشت واقعا بهشت است

و اما اعتراف:

شمال زیاد رفته ام

اتفاقا در اردیبهشت و خرداد هم چند باری رفته ام

ولی در همه اشان استرس یه کوفتی همراهم بوده

یا درس داشتم یا کار داشتم

یا اصلا واسه کار رفته بودم!!!!

با اینکه خیلی دو دره بازم ولی به هر حال مثل این دفعه بهم مزه نمیداد

شمال وسط هفته، اونم یه هفته خیلی شلوغ توی کارت

بدون هیچ دغدغه ای واقعا می چسبه و لذت بخش ترین بخشش:

اقامتگاهمان در اردبیل بود و ماموریت همسری در آستارا

یعنی چی؟یعنی این که هر روز صبح صبحانه امان را در گرده حیران میل می نمودیم و باید بگویم این چند روز واقعا زندگی کردیم

نظرات ()



جشن تولد
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

باید اعتراف کنم که این اولین جشنی بود که از طرف خانواده آقای شوهر دعوت میشدم

جشن تولد یه فرشته کوچولوی ناز که یکسالش تموم شده بود

اصلا و ابدا نمی دونستم که جشناشون چطوری میشه

چون جشنشون خانومانه بود آقای شوشو هم هیچ اطلاعی از روند مراسم نداشت

خلاصه بگذریم از بزرگترین دغدغه ما خانومها که در این مواقع هر لحظه با خود فکر می کنیم  که حالا چی بپوشم؟؟؟؟؟؟ و همیشه خدا در دقیقه نود جواب من به خودم این است که ساده ساده باش تا راحت باشی!!!

هر وقت هم که به این حرف دلم گوش میدم، قربونش برم بقیه مهمونا توی جشن می ترکونن و منم تا آخر جشن در عذاب عظیم که حالا نمیشد کمی تیپ بزنی؟؟؟؟؟

آماااااااااااا

این دفعه گول حرف دل را نخوردیم و تیپ زدیم و تا آخر جشن خوش خوشانمان بود و فقط از جشن لذت بردیم!!!!

همچنین باید اعتراف کنم این اولین جشن تولدی بود که برای یک بچه دعوت شده بودم!!!!

نظرات ()



اردیبهشتی
نویسنده: - یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

این روزا حسای خوبی دارم

حسای اردیبهشتی

در یک تصمیم انتحاری حیاطمان را تبدیل به یک باغ کردیم!!!

کاشت یک عدد نهالمان تبدیل به کاشت 6 عدد نهال گردید( عجب جو پاچه ما را میگیرد و ول نمیکند)

گل کاشته ام

باهاشان زندگی می کنم

صبح به صبح باهاشان بیدار میشوم و آبیاریشان می کنم

انگاری دارم زندگی می کنم

با جوانه زدنشان کلی برایشان از خودم ذوق در می کنم

اصلا خودم جوانه می زنم

خلاصه کلام کلی در روحیه ام تاثیر گذاشته بد مصصصصب!!!!

 

-----------------------------------------------------

پی اس:

بعد از یه روز باغبونی یهوو یادم میاد که فردا کلاس دارم

به زور لای چشمام جوب کبریت میزارم و آقای خونه شروع به توضیح دادن مباحث فردا می کنه تا فردا به اون بنده خداها درس بدم!!!!!

نصفشو خوابم نصفشو بیدار

سر کلاس جاهایی که خواب بودمو براشون حذف می کنم

خیلی خوش خوشانشون میشه

یاد دوران دانشجویی خودم میافتم که پر از هیجان بودیم و شور!!!

یادش بخیر

انگاری در خیلی دوردست ها به تاریخ تبدیل شده باشه

جوانی کجایی که یادت بخیر!!!!!!!!!!!

نظرات ()



نخواستیم!!!!
نویسنده: - شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

وقتی جمعه دیر وقت از خواب پا میشی و بعد از صبحونه سنبل شده، از تنبلی نهار درست نمی کنی

وقتی ظهر از خونه میزنی بیرون که کمی کار کپی و پیست اطلاعات هاردو انجام بدی در حد نیم ساعت، و یه اشتباه خنگولانه باعث تبدیل نیم ساعت  به چند ساعت بشه

وقتی هنوز گشنه ای، چون نهار نخوردی و دم شام میرسی خونه یکی دیگه

وقتی سر سفره در حد مرگ میخوری انگاری که از قحطی در رفتی

وقتی ساعت 1 شب میرسی خونه و با حسرت به تخت مرتبت نگاه می کنی و به زور داری خودتو راضی می کنی که اول مسواک بعد لالا

فاجعه آغاز می شود:

از یه لوله ای که اصلا نمیشه گفت قطری داره، چنان آبی آشپزخونه رو میگیره انگاری که سیل اومده

اه اه

چقد بدم میاد آشپزخونم خیس شه

یه ساعتی اونو ردیف می کنی، تازه می خواد چشات گرم شه که با آه و ناله آقای خونه از خواب پا میشیم

اولش یه دل درد معمولیه

تا اونو ردیف می کنیم تبدیل میشه به مسمومیت

تا اون ردیف میشه و می خواد چشات گرم شه

تبدیل میشه به دندون درد

اون وسطا فقط آقای دزد رو کم داشتم که شکر خدا تو خواب بود!!!!!!!!!

یه ساعت بعدشم کل کارای مونده هفته قبل اداره میاد تو ذهنت که یکی یکی دارن میگن اول منو تموم کن

فکر کنم نیم ساعتی دم صبح خوابم برد که با صدای بوق سرویس بچه همسایه بیدار شدم

بابا به خدا فقط قراره اون دختره بره مدرسه نه من

ای تو روح آدم بی ملاحظه

اصلا بابا نخواستیم بمرگیم!!!

کاش تی وی رو روشن میکردم و به جای حرص خوردن فیلم میدیدم

نظرات ()



درد بی درمون!!!
نویسنده: - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

میون همون جمع، توی همون جلساتی که دور هم جمع میشن تا قدرتشون رو به رخ هم بکشن ...

سعی دارم مثل همیشه باشم

مثل همیشه:

"تجربه ثابت کرده که نمی خواد چیزی بگی، وقتی یه نفر واقعا نمی خواد بشنوه!!!"

شاخ و شونه واسه هم کشیدن های دور یک میز گرد

و پس از تحقیر کردن دیگری نقش بستن لبخند فاتحانه روی لب رجز خوان!!!!!

صحنه های انزجار آوری است

گاهی که موفق به فتح نشوند تا آخر جلسه نگاه خصمانه از روی طرف مقابل برداشته نمی شود که نمی شود و گاهی این پروسه تا روزها بعد ادامه می یابد

منظورم از پروسه ادامه خصم است

آقا ما یه غلطی کردیم و تصمیم گرفتیم گوینده باشیم و به قول یه مقام والا تته اشان را روی آب بریزیم

فقط محض این که شخص شخیصی که از آنور آبها آمده تا مشکلش را حل کند، گویا مثل ماها آنقد وقت ندارد که لذتش، تحقیر دیگری به واسطه سخنانی که مغایر با موضوع جلسه است، باشد.

آماااااااااااااااااااااااااااااااا

چنان برخوردی با ما شد که عینهو یه بچه در مراسم خیلی رو درواسی داری دست در دماغش کرده باشد!!!!

خلاصه کلام عارضم به خدمتتان که عرایضمان باعث حل مشکل کافران بی دین و ایمان گشته و گویا وفور خصم در مقامی گردیده که پس از گذشت چهل و اندی ساعت همچنان به قول مقام والایی دیگر سوزش آنجایش همچنان پابرجاست و گویا هنوز دوره تهدید با القاب بچگانه به پایان نرسیده است.

واقعیت این است:

همه چیز یک بازی بچه گانه است و برای بزرگتران آنور آبی سطح پایین!!!!

طوری که اگر من به جای آنان باشم تمایل به بازی با همسن و سالان خود را خواهم داشت!

نظرات ()



پست اول
نویسنده: - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

میون خط قرمزی که دورم کشیدم

توی یه حالتی از خلسه به سر میبرم

هیچی هیچی حتی یه فکر هم نمی تونه به حریمم تجاوز کنه

کلا انگاری منگم و کل دنیام توی یه حبابه و منتظر یه تلنگر تا بترکه!!!!

بالاخره ترکید و هیچی هم نشد

چرا انقد روم اثر گذاشت نفهمیدم ولی گذاشت

 

پی اس:

تعطیلات خوبی داشتم

دیدن شیراز دوست داشتنیم برای بار دوم خیلی برام هیجان نداشت

کلا هر چیزی بار اولش خوبه

نظرات ()



آخرین پست سال 90
نویسنده: - پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

انگاری همین دیروز بود که آخرین پست سال 89 رو می نوشتم و چقدر هم پربار بود

کلیه هدف هایی که اول سال 89 نوشته بودمو داشتم مرور میکردم و تیک میزدم!!!!!

ولی افسوس که امسال اصلا هم برای من پر بار نبود!!! فقط پر از مسافرت بود!!

یعنی به این زودی تموم شد؟؟؟؟؟؟؟

فروردین ماه: مسافرت به سمت دیار سردسیر اردبیل که از سرما در رفتیم سمت شمال

اردیبهشت ماه: سفر به سوی سمنان واسه شرکت توی یه کنفرانس که بهمون خوش گذشت! من دو تا مقاله ارائه دادنی داشتم!!! برگشتی از سمت ساری اومدیم که بدجوری سر حال گشتیم.

توی این ماه خواهر شوهرم یه نی نی ناز به دنیا آوورد.

خرداد ماه: سفر به سوی گیلان واسه شرکت توی یه کنفرانس دیگه که بهمون خیلی حال داد چون فقط روز اول کنفرانس رفتم و باقیشو خوش و خرم بودیم! من سه تا مقاله ارائه ندادنی داشتم!!!! بالاخره بعد از یه سال که از دفاعم می گذشت رفتم دانشگاه و تسویه کردم و صاحب یک عدد مدرک شدم!!!

ویتامین شمالمون فول فول گشت و تصمیم گرفتیم تا آخر سال طرفای شمال آفتابی نشیم!!!

تیر ماه: مشغول خوندن زبان بودم

مرداد: روزهای سخت ماه رمضان که نمی دونم چرا انقد واسه من روزه گرفتن سخت بود!!! سفر به سوی تهران واسه امتحان آیلتس  و نتیجش بیشتر از انتظار من بود!!!

مهمترین اتفاق امسال که خیلی برام مهم بود توی این ماه اتفاق افتاد و اون عوض شدن دامنه کاریم بود که به کل زندگی و روحیمو تحت تاثیر قرار داد.

شهریور ماه: سفر به سوی اصفهان واسه مصاحبه دکترا که برای من پر از استرس بود و کلی با آقای خونه نقشه می کشیدیم که بعد از اوکی شدن قضیه، برنامه بقیه زندگیمون چطور باشه!!! با چیزایی که از رقبا دیدم به خودم خیلی امیدوار بودم که ای کاش نبودم!!

چون قضیه منتفی شد و بدجوری ضد حال خوردم و اعتقاداتم در خصوص بند "پ" راسخ تر گردید!!

توی این ماه برادرشوهرم هم نامزد کرد.

مهر ماه : توی این ماه اثاث کشی داشتیم به خونه خودمون که من عاشقشم وکلی سرمون شلوغ پلوغ بود

آبان ماه: مشغول انجام کارای خونه بودیم و کلی سلیقه از خودمون در کردیم!!!

آذر ماه: سالگرد عقدمون بود که مثل همه سالها دوتایی برگزارش کردیم

دی ماه : تصمیم جدی برای یه امر مهم تو زندگیمون که اصلا فکرشم نمیکردم انقد خوشحالم کنه چون واقعا ازش بیزار بودم و فرار میکردم

بهمن ماه و اسفند ماه: اتفاق خاصی نیافتاد و تو دنیای مجازی این دو ماه من عالمی داشتم!!!!

وقتی برمیگردم به اول سال اتفاق تلخی برام نیافتاد به غیر از شهریور ماه و ضد حالش!!!

ولی در کل خیلی هم از امسال راضی نبودم!!

یاد  اون جمله افتادم که می گفت کمتر کسی پیدا میشه که 90 سال زندگی کنه!! بقیه افراد یکسال رو 90 بار زندگی می کنن!

امیدوارم که برای من اینطور نباشه و سال بعد کلی برای خودم برنامه و هدف داشته باشم!!

مخاطبایی که اینجا رو می خونین:

برای همتون روزای خوب و خوشی رو آرزومندم و امیدوارم سال 91 سالی باشه که همیشه منتظرش بودین!!

بای تا سال بعد

 

نظرات ()



نه!!!
نویسنده: - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

دقت کردین این " نه " گفتن چقدر سخته؟!!

آدم حاضره 1000 تا "بله" بگه دردسرهاشم بکشه ولی یه "نه" نگه!!!

حالا نمی دونم این از فرهنگ و تربیت ایرانی ها نشات میگیره یا چی؟

یه مدتی بود به آقای همسری می گفتم وقت کردی یک در هزار به چیزایی که ازت می خوان بگو "نه!"

حالا نه اینکه خودم خدای اینکارم!!!

ولی خب وضعم از آقای همسر بهتره

حداقلش به کسایی که حس خوبی بهشون ندارم می تونم بگم "نه!!"

حالا دیروز چی شد:

یک "نه" گنده به یه دعوت هوس انگیز تحویل دادم

این موفقیت رو به خودم تبریک میگم

یوهووووووووووووووووووو

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »